آینه‌گردان شکوه تاریخی شعر اصفهان

|
0 دیدگاه

گرایش و ارادت شدید احتشامی به غزل او را از زندگی و عرفان اجتماعی دور نمی‌کند و به همین خاطر در اکثر غزل‌های خسرو احتشامی، علیرغم برخورداری از لطافت، طنینی حماسی به گوش می‌خورد.

یکشنبه مراسم تقدیر از خسرو احتشامی در موسسه اوج برگزار شد. به همین مناسبت مصطفی محدثی خراسانی یادداشتی برای وی نوشته است.

***

با خیال دوست ذوق بی‌کرانم داده‌اند

شهپر سیمرغ و سیر لامکانم داده‌اند

در چراغان جمالش می‌زنم بال و پری

سر خوشان داغ ،از آتش امانم داده‌اند

دولت خورشید ،خنجر خورده ی فقر من است

چون هما همت ز خوان استخوانم داده‌اند

یار یک رنگ است اما کثرت اندیشان نقش

در پس هر شیشه‌ای، رنگی نشانم داده‌اند

عاقبت صبح عدم دامان او خواهد گرفت

زین نشانی‌ها که از آن مهربانم داده‌اند

سال‌ها گردیده‌ام گرد سخن تا در کلام

اشتیاق پیر و احساس جوانم داده‌اند

دوش در آیینه ی آب حیاتم شسته‌اند

همچو حافظ طبع شعر جاودانم داده‌اند

هم لطافت می‌چکد از جام معنی ،هم شکوه

باده ی عرفان به سبک اصفهانم داده‌اند

جدای از اینکه هرکدام ازاین بزرگان که نام ارجمندشان در پی خواهد آمد، آینه دار شکوه تاریخی شعر فارسی در اندازه ملی آن بوده اند ، وقتی نگاهی جغرافیایی به این آینه داران درجای جای  ایران بزرگ بیاندازیم آنگاه خواهیم دید،اگر محمد حسین شهریار در تبریز، محمد قهرمان در خراسان، یدالله بهزاد در کرمانشاه،گلشن در کردستان،اوستا در لرستان ،آتشی در بوشهر، مشفق در کاشان، شاهرخی در کرمان، معلم در سمنان،قیصر در خوزستان،سلمان در مازندران ، مردانی در فارس و…. این شکوه را آینه داری کرده اند ، بدون تردید در اصفهان از خسرو احتشامی هونه گانی بعنوان آینه دار شکوه تاریخی شعر فارسی باید نام برد، که به قول خودش : باده عرفان به سبک اصفهانش داده اند.

این شاعر باده عرفان به سبک اصفهان نوشیده، آگاه به رسالت تاریخی خویش، عمریست با  شورو جذیه به خاکساری زیسته و به دور از هر جنجال و حاشیه ای در متن عشق به سیرو سلوک شاعرانه خویش  و انفاق تجربیات و آموخته هایش پرداخته  و البته که عرفان او نه عرفان گریز که عرفانی اجتماعی و مردم محور بوده است.

احتشامی شیفته غزل است و جایگاهی بنیادی برای غزل در شکل گیری فرهنگ و ادب این سرزمین قائل است، چنانکه درکتاب «غزل بانو»آورده است: «غزل محدود به همان تعاریف ارائه شده و کلیشه‌ای نمی‌شوداین قالب بسیار گسترده است، از گات‌های زرتشت شروع و به نیما ختم می‌شود و حتی ساحت‌هایی ازنثر ما را هم در بر می‌گیرد و حتی به شعر سپید هم راه پیدا می‌کند».
احتشامی ‌در مقدمه آن کتاب پا را فراتر گذاشته و گفته است: «حتی در بسیاری از قسمت‌های «تاریخ بیهقی» و «چهارمقاله» هم نثر نوعی غزل می‌شود  و این مسیر در آثار بسیاری ادامه پیدا می‌کند تا اینکه به منظومه «افسانه» نیما می‌رسد
غزل روح فرهنگ ماست، اما ما نه آن را می‌بینیم و نه احساس می‌کنیم. در حالی‌که این قالب شعری سرگذشت ماست، پس نمی‌توانیم از آن سهل و ساده بگذریم و آن را دوست نداشته باشیم
هویت فرهنگی ما در بیش از هزار سال در قالب غزل ریخته شده است و نمونه بارز آن آثار چند بزرگی است که مردم هنوز پس از قرن‌ها با آن‌ها زندگی می‌کنند.»

گرایش و ارادت شدید احتشامی به غزل اورا اززندگی و عرفان اجتماعی دور نمی کند و به همین خاطر در اکثر غزلهای خسرو احتشامی ،علیرغم برخورداری از لطافت ، طنینی حماسی به گوش می خورد و برهمین اساس هم نام یکی از محوری ترین مجموعه های شعرش را «حماسه درحریر» گذاشته است. احتشامی در ذهن و زبان مارا به خرد و روشنی و نو آوری برپایه سنت های ادبی و فرهنگی و مذهبی فرا می خواند و از خودباختگی  و تقلید کورکورانه برحذر می دارد.ایشان در گفتگویی تاکید داشتند:

«با پایبندی بر سنت، با بازگشت و بازنگری به فرهنگ عظیمی که داریم. یعنی شما ببینید این قرآن یکی از منابعی است البته نه اینکه از نظر مذهبی بگویم؛ آن سر جای خودش. از نظر ادبی می‌گویم که قرآن، نهج‌البلاغه و حتی صحیفه سجادیه از منابع عظیمی هستند که برای بازنگری ما به انسان بسیار مفیدند. این فرهنگ و قرآن، حافظ و مولوی را آفریده است. پس باز هم می‌تواند بیافریند. شما وقتی که از چیزی الگو داشته باشید، نشان می‌دهد که این الگو باز هم می‌‌تواند افراد جدیدی بیافریند، پس ما نمی‌خواهیم؛ ولی متاسفانه ما با گسست از این فرهنگ در یک چاله‌ای افتاده‌ایم که این چاله جز تکرار و ظواهر چیز دیگری ندارد».

حسن ختام این یادداشت کوتاه را ابیاتی از غزل قصیده «فاطمی» ایشان قرار می دهیم که نمونه بارز ، حماسه در حریر پیچیده است:

این آستان که هست فلک سایه افکنش

خورشید شبنمی است به گلبرگ گلشنش
تا رخصت حضور نیاید شب طلوع
مهتاب از ادب نتراود به روزنش
جاری است موج معجزه جویبار غیب
در شعله شقایق صحرای ایمنش
تا زینت هماره هفت آسمان شود
افتاده است خوشه پروین ز خرمش
سر می‌نهد سپیده دمان پای بوس را
فانوس آفتاب به درگاه روشنش
جای شگفت نیست که این باغ سرمدی
ریزد شمیم شوکت مریم ز لادنش
اینجاست نور آینه عصمتی که بود
بر نقطه نگین نبوت نشیمنش
هم باشدش بهار رسالت در آستین
هم می‌چکد گلاب ولایت ز دامنش
مرد آفرین زنی که خلیلانه می‌شکست
بتخانه خلاف خلافت ز شیونش
از سدره نیز در شب معراج می‌گذشت
حرمت اگر نبود عنانگیر توسنش
تا کعبه راز سنگ کرامت نیفکند
از چشم روزگار نهانست مدفنش
احرامی زیارت زهراست اشک شوق
یا رب نگاهدار ز مژگان رهزنش
دارم گواه کوتهی طبع را به لب
بیتی که هست الفت دیرینه با منش
“من گنگ خوابیده و عالم تمام کر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش”

 

0 پسندیده شده
روزنامه آسیا اپراتور دوم
از این نویسنده

بدون دیدگاه

جهت ارسال پیام و دیدگاه خود از طریق فرم زیر اقدام و موارد زیر را رعایت نمایید:
  • پر کردن موارد الزامی که با ستاره قرمز مشخص شده است اجباری است.
  • در صورتی که سوالی را در بخش دیدگاه مطرح کرده باشید در اولین فرصت به آن پاسخ داده خواهد شد.