تازه های نشرفرهنگ و هنر

ظهور بینامتنیت در رمان مدرن فارسی: زمستان مومی و هزارتوی روایتگری مدرن

نقد ادبی

دكتر شهريار منصوری

هنگامی که میخائیل باختین روسی درچهل سالگی و در سال ۱۹۳۵ در مقاله خود با عنوان <گفتمان در رمان> سخن از تعامل متون و تبادل افکار می­راند هنوز به اهمیت نظریه خود و اینکه چه خدمت بزرگی به نویسندگان و خوانندگان چند نسل آینده، علی الخصوص قرن ۲۱ میلادی، می نماید پی نبرده بود. منطق گفت و گو[۱] یا همان دیالوجیزم، که بعدها شالوده بینامتنیت[۲] را شکل داد در واقع نه تنها تبدیل به ابزاری قدرتمند برای رام کردن مفهوم مستور در کالبد سرکش رمان های مدرن و پست مدرن شد بلکه با ایجاد قالبی آموزنده با ارجاع خواننده به متونی که برای وی ملموس می­باشد مفاهیم پر شکنج را طرح و معرفی می­نماید.

زمستان مومی (۱۳۹۶) اولین رمان نوشته صالح طباطبایی را می­توان اکسیری طلبیده برای جامعه ای غرق در دام فضای مجازی دانست: رمانی پلیسی که می توان آن را ماحصل التقاط سبک ادبی و کلاسیک رمان از یک سو و نگاهی عامه پسند[۳] از سویی دیگری دانست. نتیجه آن ظهور سبکی است که نوید نوآوری در محتوی، تعمیق علم شخصیت پردازی ادبی، ارائه ساختار انتقادی برای تأمل در تعاملات اجتماعی-فردی می­دهد: معرفی سبک <ادبی-عامه پسند>[4] رمان در جامعه بحران زده کتاب و کتاب­خوانی کشور با تأخیری به بلندای ده­ها یلدا!

تعاملات بینامتنی اثر طباطبایی با جسارتی مثال زدنی پا از بدیهیات سبک <ادبی-عامه پسند> فراتر می­گذارد و خواننده را همراه خود به دنیای پر رمز و راز روانشناسی، فلسفه، اخلاق و ادبیات می­کشاند. رمان زمستان مومی از مفاهیم و ارجاعات بینامتنی بسیار بهره برده است؛ لکن رویارویی نسل جدید و قدیم، و رفتاری انتقامجویانه به عنوان ماحصل این تقابل را می­توان به عنوان یکی از اصلی­ترین بن مایه­های داستان در نظرگرفت. در ادبیات، تقابل میان نسل قدیم و جدید در قالب رویارویی افسانه­ای میان پدر و پسر تجلی یافته است. رستم و سهراب در ادبیات ملی ایران، لایوس و ادیپ در ادبیات کهن یونان، و کوهولین و کنلا[۵] در افسانه­های ایرلند همگی مفهوم سرکوب گری و تحمل ناپذیری جوامع در رابطه با نسل جدید را در قالب داستان فرزند­کشی به تصویر می­کشند. فرزندکشی در ادبیات روایتگر روان پریشی اجتماعی است[۶]، زیرا نسل قدیم، که نماینده دیدگاه­ها و برداشت­های کهن یک ملت است، نسل جدید را که به تعبیری نمایندگان و امیدهای آتی آن کشور می­باشند ابتدا به چالشی مهلک کشیده و درنهایت با زیرکی لئیمانه از معرکه اجتماعی-فرهنگی بیرون می­راند؛ حال آنکه پدرکشی را می­توان اختلالی گذرا در <حافظه جمعی>[7] از مفهوم نوسازی، اعمال تغییرات، تجدید نظر در ساختارها، و در نهایت، جوان­گرایی اجتماعی-فرهنگی فرض نمود. در صورت طرد شدن نسل جوان توسط نسل قدیم، تقابلات انتقام­جویانه جای تعاملات سازنده را می­گیرند.

تقابل افسانه­ای نسل قدیم و جدید در مفهومی بینامتنی تبدیل به قلب تپنده داستانی جنایی در عصر حاضر می­شود تا خواننده امروزی را هرچه بیشتر شیفته حقیقتی مسکوت نماید. در کشاکش این تقابل مهلک، طباطبایی مفاهیمی مانند اخلاق را در بوته نقد نظریات مدرن قرار می­دهد و به خواننده اجازه می­دهد، با قرارگرفتن در جایگاه شخصیت­هایی ملموس، خود به آنچه میشل فوکو از آن به عنوان انسان مدرن یاد می­کند تبدیل شود: تجمیع قاضی و مجرم. خواننده تبدیل به قاضی و دانایی درون­متنی می­شود که اجازه صدور حکم دارد ولی در آن واحد، خود حکم صادر نشده را با سنگ محک واقعیات فرا گرفته از خود متن و ورای آن می­سنجد. در این میان دروغ، انتقام و روان پریشی اجتماعی تبدیل به مفاهیمی رنگ باخته و لگد مال شده توسط آحاد مختلف جامعه می­شوند که افراد با عنایت به نیازهای خود تغییراتی ساختار ابتدایی و به ظاهر غیرقابل انکار این موضوعات اعمال می­نمایند.

خوانش طباطبایی از دروغ به عنوان رذیلت اخلاقی برای برخی، و یا اهرمی قابل اعتماد برای برخی دیگر را می توان در پرتو دیدگاه آلن بادیو فیلسوف پست مدرن جست. برای بادیو و همفکرانش <موضوع اخلاقیات و حقوق انسانی استوار بر یک اصل است: ارضاء فردگرایی و خودخواهی غرب متمول، با استفاده از ابزارهایی متفاوت مانند تبلیغات برای تقدیم قدرت به متمولین> (اخلاقیات ۷). در زمستان مومی این متمولین را می­توان در کالبد شخصیت­های متفاوت به تصویر کشیده شده جست: سرهنگ فرخ پهوان که دروغ به همسر را در جهت پنهان نمودن مشکل قلبی امری قابل قبول می­داند؛ ومرجان دخترک فقیر و نماینده استعاری نسل جوان که شوربختانه دروغ را به عنوان اهرمی کارآمد در راستای پیشبرد حقوق و نیازهای خود هنوز نشناخته است. در واقع خوانش طباطبایی از اخلاق را می­توان همسو با خوانش پست مدرن بادیو دید که در آن <<اخلاقیات به معنی عام وجود ندارد؛ بلکه اخلاقیات تنها تبدیل به فرایندهایی شده اند که توسط آنها امکان وقوع حوادث {آنطور که می­خواهیم} را می­سنجیم>> (اخلاقیات ۱۰۶). چنین برداشت پست مدرن از اخلاق را در فرگرد دوم از سه فرگرد کتاب مجدد مورد بازبینی قرار می­دهیم. در فرگرد نخست، صفحات ۵۴ و ۵۵ با خانم دکتر طلیعه رادمنش روان­شناس آشنا می شویم که در نظر نظامی و مردانه سرهنگ کهنه کار تنها مشاوری دون پایه ظاهر می­شود. در فرگرد دوم این مشاور دون پایه ناگهان با ربودن گوی سخنرانی از سرهنگ و معرفی ساختارهای ناآزموده روان­شناسی به وی ناگهان نه تنها قطب­های حضور مردانه و غیبت زنانه را معکوس می­نماید و سرهنگ را شیفته علم خود می­کند، بلکه ساختارهای ثابت غالب و مغلوب را در جامعه مرد-محور برهم می­زند.

در صفحه ۱۰۶ شاهد این تغییر دوگانه­ها در راستای برداشت سرهنگ فرخ پهلوان به دروغ به عنوان رذیلت اخلاقی فردی و اهرم فشار هستیم. وی که در شکل سنتی حامی اخلاقیات می­باشد، با فرو رفتن در کالبد مدرن فکری خود و استفاده از گفت و گوی موجود در بینامتنیت و ساختار چند صدایی القا شده گفتمان مدرن، که توسط خانم دکتر روان­شناس به وی معرفی می­شود، مجال بازبینی سنت­ها را به دست می­آورد:

– در نبرد میان رستم و سهراب روش کدوم یک از این دو پهلوان رو می پسندین؟

{سرهنگ} لختی به فکر فرو رفت{…}

– راستش رو بخواین باید در این باره بیشتر فکر کنم (۱۰۶).

 

این جمع بندی دیالوجیک دیالکتیکی هوشمندانه، نه تنها نشان ازاستحاله فردی-روانی سرهنگ فرخ پهلوان کهنه کار دارد، بلکه نشان از تلاش نویسنده برای قرار دادن خواننده عام در طرف دیگر این گفتمان نو در لوای قصه گویی، با  بازنگری حافظه جمعی و در نهایت بسط استحاله درونی در سطح کلان جامعه دارد.همانطور که سرهنگ پهلوان در فضایی نو در نفس عمل فریب دادن، خواه زیرکانه و خواه از روی ناچاری، تأمل می­کند و به نتیجه ای متفاوت با آنچه از او انتظار می­رود می­رسد، قاتل زنجیره­ای نیز با عبور از لایه­های روایتگری مدرن و با بکار گیری آنچه مونیکا فلودرنیک در قالب کلی به عنوان <روایت غیر مستقیم>[8] و در شکل اختصاصی <مشاهده>[9] معرفی می­نماید، گذشته تاریک خود را با ترکیب دید فراراوی[۱۰] و درون راوی[۱۱] مورد نقد قرار می دهد و در این حین به صورت غیر مستقیم از خواننده ملتمسانه درخواست می­کند تا بحران روحی-روانی وی را قضاوت کند. این مهم خود بازتابی غیر مستقیم از درک فوکویی است که پیشتر به آن پرداخته شد: انسان به مثابه قاضی-مجرم. در واقع مجرم داستان با بازخوانی اعتراف مانند پیشینه خود نزد خواننده و ایجاد ارتباطی صمیمانه و دردمندانه با استفاده از تکنیک­های ابتدایی روایت­گری از جمله جریان سیال ذهن[۱۲] و تک صدایی درونی[۱۳]، خواننده را به نحوی  با خود همراه می­نماید.

سبک به خدمت گرفته شده توسط طباطبایی را می­توان در زمره رمان های متأخری قرار داد که در حال گذار از بایدها و نبایدهای ادبیات سنتی متجلی در رمان مدرن فارسی می­باشند. رمان فارسی، به عبارتی دیگر، به دلیل ظهور سبک­های جدید و روایتگری­های نو به ناچار تن به استحاله­ای درونی داده که ماحصل آن رمان­هایی مانند سمفونی مردگان اثر عباس معروفی (۱۳۶۸)، و کمابیش بدیل پرداختن به مشکلات اجتماعی و روانی مشابه همنوانی شبانه ارکستر چوبها اثر رضا قاسمی (۱۳۸۰)، و زمستان مومی نوشته صالح طباطبایی (۱۳۹۶) است.

[۱] Dialogism

[۲] Intertextuality

[۳] Mainstream

[۴] Upmarket

[۵] Cú Chulainn and Connla

[۶] Psychosis

[۷] Neurosis in the collective memory

[۸] Mediacy

[۹] Viewing / Witness schema

[۱۰] Extradiegetic

[۱۱] Intradiegetic

[۱۲] Stream of Consciousness

[۱۳] interior monologue

برچسب ها

نوشته های مشابه

1 دیدگاه در “ظهور بینامتنیت در رمان مدرن فارسی: زمستان مومی و هزارتوی روایتگری مدرن”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن